امشب اشکی می ریزد ،

ستاره ای خاموش می گردد .

وگاه وبی گاه آهی سرد ،

تن خسته ای را می لرزاند .

نه دست گرمی ،

ونه حتی نگاه رهگذری در خیالی دور،

هیج امیدی را بر لوح زمان نقش نمی بندد ،

امشب اشکی می ریزد.............!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 22:7  توسط سید فخرالدین مساوات  | 

دراین دیار غربت ،

چقدرغریبانه می سوزم ......!

بودنم مرا می رنجاند .....

بودنی که هر لحظه اش را ،

باید جوابگو باشم .....................!

می گویند خطا کرده ای ،

می گویند جفا کرده ام ،

می گویند هیچ نیستی ....!

پس بگذارید هیچ باشم ،

رهایم کنید ،

از این همه دغدغه های نهان و پنهان ،

فقط رهایم کنید................................!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 22:7  توسط سید فخرالدین مساوات  | 

دیرگاهی است نفس ،

درشب سرما زده ی خلوت من ،

یخ بسته است .......!

ودرآن سوی مه آلوده ی سرد .....

گرمی آه دلی سوخته را می جویم ،

که نفس آب شود ....!

یا پی قطره ی اشکی سوزان ،

تا که پلکی زند این ،

دیده ی یخ بسته ی مبهوت به راه..............!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 13:4  توسط سید فخرالدین مساوات  | 

من بودم و اتاقم و دیوار، تا بی نها یت زما ن ، در پیما نه ای به نا م عمر ، واکنون می فروشم همه ی دا شته هایم را ..!

هرچه بخواهی دارم .. تنهایی ، سکوت ، لبخند، اشک، فریا د، ستاره ، ا بر، باران ، وچتری کهنه  که خیس نشوی...!

همه ا ش را به حراج گذاشته ام به قیمت یک پا یان.....! من به آن پا یان نیاز مند م وتو شاید به داشته های من ........!

راستی یا د م نبود قاب عکسی نیز دارم خا لی از عکس ، روزی می خواستم عکسی در آن بگذ ارم ......! یا فت نشد ....

و همچنا ن نو ما نده است ...آن را به قیمت یک عکس خواهم فروخت .........!

چقدر کم حا فظه شده ام ... ساعتی نیز دارم پراز نگاه و انتظار، برایش پی خریداری  نیستم ، به محتاجی خواهم بخشید..!

به کسی که در انتظار است ،آن را صدقه خواهم داد ......! دیگر چیزی ندارم همه اش همین بود .............................!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 0:5  توسط سید فخرالدین مساوات  | 

منومحدود م نکن،

آتیش می گیره این تنم ،

میون اسارت دستای تو ،

بد جوری ،می سوزه تنم،

بعداز اون دود می شم ،

سیاه می شم ،

می رسم به آسمون و..

آب می شم ،

منم اون رگبار مرگ قطره ها ،

روی شیشه ی چشات،

منم اون ستاره ی گمشد ه ی توقصه ها،

قصه های بی صدا،

منومحدود م نکن..

آتیش می گیره این تنم،

میون اسارت دستای تو،

بد جوری می سوزه تنم.

اگه بارونم نشم ،

یه روزی آه می شم ...،

می شینم تو قلبتو خار می شم ،

میزنم به سیم آخرو گرفتا رمی شم،

منو محدودم نکن...

آتیش می گیره این تنم.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 23:57  توسط سید فخرالدین مساوات  | 

با قطره های باران فرو می ریزم ، ونقشم بر خاک تشنه می نشیند ،گاهی به انتظار رد پایی همچنان به آسمان خیره می شوم و ابرهای سیاه را می بینم که چگونه به سوی سرزمینی ذیگر برمرکب باد نشسته و درهم می پیچند،گویی تاکنون ذهن آسمان خالی از عبور هر رهگذری بوده است ......!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 23:53  توسط سید فخرالدین مساوات  | 

رنگ باخته ام ، مانند گلهای قالیچه ی ریش ریش مادر بزرگم ....!

رنگ باخته ام و در آیینه می خندم به شفافیت نوری که از آن منعکس می شود ...!

رنگ باخته ام و بر بوم خیال در پی رنگین کمانی که صد رنگ دارد قلم می کشم ...!

رنگ باخته ام ،اما در توهمی زیبا تورا با زیباترین رنگها یم می آفرینم ........!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 23:45  توسط سید فخرالدین مساوات  | 

قلمی سیاه رادر دستانم گرفته ام ، وبا میلهای انگشتانم چنان حبسش کرده ام که گویی مجرمی محکوم به مرگ را ....!

می خواهم بنویسم ...! از هر چه می دانم ومی اندیشم ....! ولی افسوس که کاغذ ی سفید برای نوشتن نمی یابم .....!

همه ی کاغذ ها از پیش نوشته شده اند .. حتی آنهایی که چیزی بر رویشان ننوشته اند ، خط خطی شده اند.....!

                                                                                       

                                                                                                  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 23:21  توسط سید فخرالدین مساوات  | 

روزی خواهد رسید که تو را به قربانگاه خواهم کشاند ............!

اما نگران نباش ، ......................!

می خواهم جایی که آخرین لبخند هایم را سر بریدم به تو نشان دهم ....!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 0:3  توسط سید فخرالدین مساوات  | 

به من میگن پایان راه ،

به تو میگن یه شروع تازه....................!

به من میگن اشک یخی ،

به تو میگن شبنم بهاری.......................!

به من میگن سیاهی مثل شب ،

به تو میگن سپیدی مثل روز ..................!

هی تو.....................؟؟؟!!

به آخر راه که رسیدی ،

تازه میشی مثل من ..............................!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 11:36  توسط سید فخرالدین مساوات  |